داستان کوتاه- پاره آجر
داستان کوتاه - پاره آجر
روزی مردی ثروتمند در اتومبيل جديد وگرانقيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بين دواتومبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.
پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد.
مرد پايش راروی ترمزگذاشت وسريع پياده شدوديدکه اتومبيلش صدمه زيادی ديده است.
به طرف پسرک رفت تااورابه سختی تنبيه کند.
پسرک گريان باتلاش فراوان بالاخره توانست توجه مردرابه سمت پياده رو، جايی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمين افتاده بودجلب کند.
پسرک گفت:اينجا خيابان خلوتی است وبه ندرت کسی از آن عبور ميکند.هرچه منتظر ايستادم واز رانندگان کمک خواستم کسی توجه نکرد.برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمين افتاده و من زور کافی برای
بلند کردنش ندارم.برای اينکه شما رامتوقف کنم ناچارشدم ازاين پاره آجر استفاده کنم.
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند،سوار ماشينش شد وبه راه افتاد.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند.
خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند.اما بعضی اوقات،زمانی که ما وقت نداريم گوش کنيم
او مجبور مي شود پاره آجری را به سمت ما پرتاب کند...اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه؟
جواد شعوری