داستان کوتاه - راز خوشبختی
كودكي از خدا پرسید: خوشبختی را کجا میتوان یافت؟
خدا گفت: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم ...
كودكي از خدا پرسید: خوشبختی را کجا میتوان یافت؟
خدا گفت: آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم ...
داستان کوتاه - تله موش
موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست؟مرد مزرعه دار تازه از شهر آمده بود و بسته ای با خود آورده بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: ای کاش یک غذای حسابی باشد.اما همین که بسته را باز کردند از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد.چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.
داستان کوتاه – دیوار شیشه ای
یک روز دانشمندی یک آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .داستان کوتاه - سنجش عملکرد
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
داستان کوتاه - پاره آجر
روزی مردی ثروتمند در اتومبيل جديد وگرانقيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد.